تبليغاتX
آردهای بیخته

با سلام

تازه دبستان رو شروع کرده بودم و با الفبا آشنا شده بودم

آن مرد آمد آن مرد با اسب آمد رو خوب یاد گرفته بودم و ازونجاییکه ازون اول هوش سرشار داشتم  زود با حروف خو گرفته بودم

روزی از روزها با پدرم عازم خونه یکی از عموها بودیم  و از شما چه پنهان تمام قوای خودم رو جمع کرده بودم تا پیش بابا یه هنرنمایی از آنچه تابحال یاد گرفتم رو نشون بدم.

بابا هم انگار دست منو خونده بود و موقع اون میدانست تا از دانسته های تک پسر شاه پسرش  اطلاع دقیق پیداکنه.

رسیده بودیم میدون فردوسی و یه تابلو بهم نشون داد و گفت رضا جان روی اون تابلو چی نوشته؟

منهم که انگار دنیارو بهم داده بود و مدتی بود منتظر این لحظه بودم با همه افتخار خوندم" VER VED" !!!

پیش خودم ازین هنرنمایی محظوظ بودم که با شلیک خنده بابا روبرو شدم . اولش فکرکردم بابا داره کیف میکنه ولی یه پنج دقیقه ای که گذشت و بابا برام گفت که بابا جان اونجا نوشته " ورود" از خجالت سرخ شده بودم.

بابا برای اینکه خنده خودشو ماسمالی کنه و تو ذوق من نزنه یه تابلویه دیگه رو نشون داد و گفت رضا جان اونجا چی نوشته؟

من که از سه کاری خودم خجالت کشیده بودم از رو نرفتم و گفنم "DO ZENDEGIE TOKOLI" و پشت بندش ادامه دادم بابا راستی دو  زندگی یعنی چی؟

بابای ما هم نامردی نکرد و دوباره خنده صداداری کرد و من فهمیدم بازم ضایع کردم.

بابا بعد از خنده سیری که کرد گفت رضا جان این دوزندگی هست یعنی خیاطی و اونهم توکلی اسم اون آقای خیاطه.

من دیگه تا خود خونه عمو لام تا کام حرف نزدم و بابا هم از ترس اینکه باعث سرخوردگی من نشه سئوالی نکرد ولی چشمتون روز بد نبینه تا رسید خونه داداشش  منو فرستادن دنبال نخود سیاه و وقتی برگشتم از لبخندهای روی لبشون فهمیدم بله بابا همه رو تعریف کرده و کلی کیفور شده بودن.

این از این

واما براتون تعریف کرده بودم از خونه سابقمون و عکسهایی هم براتون گذاشته بودم

ولی این خاطره مربوط به قبل از اون عکسهاس که وسط حیاط یه حوض بزرگ بود و اون زمونا سر حوض میشستیم و دست و صورتمون رو میشستیم و هفته ای یه بار هم آب حوضی میومد آب حوض رو عوض میکرد و قشنگ تمیزش میکرد تا هفته بعد.

زمستونا که مثل الان نبود بی خیرو برکت و بدون برف و بارون.

 هوای سرد زمستون لازمه اش این بود که تو پاییز تموم لوله های اکسپوز خونه رو کهنه پیچ و نایلون پیچش میکردن تا یخ نزنه و نترکه.

به خاطر همین تو زمستون با یه کتری آب داغ  میرفتیم لب حوض و دست و رو میشستیم.

یه روز صبح اول وقت که هنوز آفتاب نزده بود من و آبجی بزرگه کتری آب رو برداشتیم تا بریم دست و رویی بشوریم

هواسرد بود وواسه اینکه زودتر برگردیم داخل خونه سر اینکه کی زودتر بشوره دعوامون شد و کتری رو من بکش و آبجیم بکش خلاصه در این رفت و برگشت آبجیمون نامردی نکرد و کتری رو ول کرد و چشمتون روز بد نبینه آب جوش بود که روی پاهای من ریخت .

با صدای جیغ وداد من مادرم اومد. من مشغول سوختن بودم و خواهرم هم در فکر یه دفاع از خودش.بلافاصله اون موقع صبح رفتن یه درمانگاه نزدیک خونه و یه آمپول زن با خودشون آوردن.

دردسرتون ندم آب به قدری داغ بود که از شلوارو جوراب من نفوذ کرده بود و وقتی  جورابو خواستن در بیارن پوست پخته شده پاهام هم با جوراب کنده شد و داد و فغان های عسراااااااییل عسراییل ( میخواستم به دکتره که با کمال بیرحمی با پنس پوستهای جدا شده رو میکند بگم عزراییل)من .

حالا ازیه طرف دلشون کباب شده بود از طرفی هم خندشون گرفته بود که چطور من به این آمپول زن بیرحم میگم عزراییل!!!

راستی کی یادشه این آمپول زنا یه ظرف داشتن که توش سرنگ ها و سوزنهاشو میجوشوندن تا استرلیزه بشه؟

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط علیرضا |


سلام

با خواندن کامنت پروین عزیز در پست قبل یاد خاطره ای افتادم گفتم شما هم بخندید

سالها قبل در دوره نوجوانی ،

پدرم دوربین شکاری قویی خریده بود که گاهگداری به جاده شمال میرویم از مناظر دوردست لذت ببرد والبته سیر آفاق و انفس هم روش!!!!

یه شب من و دوتا از دوستان نیز جهت سیر همان آفاق و انفس عوض جاده سرسبز شمال به پشت بام خانه مان  رفتیم.

آنزمان ها از آپارتمانهای بلند مرتبه و آسمان خراش خبری نبود و توی کوچه ماهمه خانه ها ویلایی یا حداکثر دو طبقه و البت که خانه ها همه به هم مشرف بودند.

دردسرتون ندم

یکی از دوستان پیشنهاد دوربین شکاری دادو من هم با ترس و لرز سراغ کمد پدر بزرگوار رفتم وباقی ماجرا تا سر پشت بام.

مشغول دید و بازدید نوبتی بودیم که با " کَند کَند " دوستم کله ها برگشت و دیدیم بله همسایه نگون بخت ما که زن جوانی بود با قلبی مطمئن و دلی آرام مشغول غبار روبی از تن و تعویض لباس آنهم ازنوع  کلهم اجمعین هستند.

دوستان ما سریعا به تکاپو افتادند که صحنه را از نزدیکتر مشاهده کنند  بنابرین آن یکی که مشغول استفاده از دو چشم بود با جمله " یه چش بده من یه چش بده من" آن یکی مجبور شد سفره خود را  تقسیم کند.

صحنه صحنه بسیار بدیعی بود . نه آن روبرویی که خود تماشای این دودوست در سر پشت بام بصورت نیم خیزو هرکدام با چشمی به غایت از حدقه درآمده پشت لنز دوربین و عینکهایی در دست حکایتی بود ناب.

حالا خنده داری این ماجرا چی بود؟؟!!

این دوستان هر دو عینکی بودند و شماره های کمترینشان 2 .

واز قضا ی روزگار که خدا نمیخواد بنده هاش رسوا بشن قرار گرفتن آنها در کسری از ثانیه بصورتی شد که آن چشم غیرمسلحی که شماره اش از همه بیشتر بود پشت دوربین قرار گرفت و به گفته خودشان و بعد از اتمام فیلم هیچ چی بجز یه پرده مات و تجسم یه نفر در حال استر یپتیز نصیبشان نشد!!!!

منهم که بچه نجیب و سربه زیری بودم و اصلا اهل این حرفها نبودم با چشمانی غیر مسلح ریز ریز  تمام جریان را بدون اندکی دلهره وفوت وقت تعقیب کردم و بعدشم اینقده به صحنه بوجود آمده و جروبحث این دو دوست که به هم میگفتن آخه تو خنگول نمیدونستی این چشمی که به من دادی ضعیفه و غیره و غیره خندیدم  که نگو ونپرس.

بعد آن ماجرا بابا نمیدونم از کجا از قصد ما باخبر شده بود که دوربین را در هفت جا قایم کرد .

 بعد نوشت: جواب من رو برای کامنت پروین عزیز بخونید. خالی از لطف نیست

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط علیرضا |